قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2518

تاريخ الفي ( فارسى )

سلطان بود . سلطان فرمود : اين خربزه از كجا آورده‌اى ؟ آن شخص گفت : غلامان من از بازار خريده آورده‌اند . سلطان فرمود : برو و آن غلام كه اين خربزه را خريده حاضر ساز . آن شخص رفت و ديد كه غلامان گريخته‌اند . بازگشته پيش سلطان آمد كه : غلامان ما از ترس گريخته‌اند و الحال ايشان را نمىيابم . سلطان آن مرد روستايى را پيش طلبيده فرمود كه : اى يار ، آن شخص كه خربزهء تو به ستم گرفته مملوك من است . من به عوض خربزهء او را به تو بخشيدم . امّا اگر تو او را رها كنى ، گردن تو را خواهم زد . روستايى دعا و ثناى سلطان گفته دست آن مملوك مقرّب سلطان را گرفته بيرون آمد . آخر الأمر ، آن مرد سيصد دينار به آن روستايى داده خود را باز خريد . روستايى پيش سلطان آمده حقيقت حال را به عرض رسانيد . سلطان فرمود : او ملك تو است . تو مىدانى . اگر خواهى از او زر قبول كن و او را خلاص ده ، و اگر نمىخواهى هرچه ارادهء تو است نسبت به او به فعل آر كه هيچ‌كس مانع و مزاحم تو نيست . و از عبد السّميع بن داود عبّاسى منقول است كه مىگفت : روزى در مجلس سلطان ملكشاه بودم كه دو مرد ، كه مشهور به « بنى غزال » بودند از قريهء حدّاديّهء عراق عرب ، نزد سلطان آمده در معرض دادخواهان ايستادند . سلطان ملكشاه چون ايشان را ديد پرسيد كه : چكار داريد ؟ ايشان گفتند : امير خمارتگين ، كه والى ولايت ماست ، از ما مبلغ هزار و سيصد دينار به ستم گرفته و دو دندان پيشين ما را شكسته . سلطان چون دندان شكستهء ايشان را ديد بسيار متغيّر و متأثّر گرديد و از كثرت اعراض فى الحال از اسب فرود آمده فرمود كه : هر يكى از شما يك آستين مرا گرفته كشان‌كشان مرا به در خانهء خواجه نظام الملك بريد . ايشان از ترس و هيبت ابا و امتناع آورده گفتند كه : اى پادشاه عالم ، ما را چه ياراى آن‌كه اينچنين جرأت توانيم كرد ؟ سلطان ملكشاه ايشان را سوگند داده فرمود كه : آنچه مىگويم به آن عمل بايد نمود كه صلاح من و شما و ساير خلايق در اين است . پس ايشان به مقتضاى المأمور معذور عمل نموده هر يكى آستين سلطان را گرفته مجرم‌وارش به طرف خانهء خواجه نظام الملك كشيدند . چون اين خبر ، به خواجه نظام الملك رسيد پيش از آنكه سلطان ملكشاه را به آنجا رسانند ، خواجه نظام الملك پابرهنه از خانه بيرون دويده در پيش سلطان ملكشاه زمين ادب ببوسيد و گفت : اى پادشاه جهان ، سبب بر اين معنى چيست ؟ سلطان فرمود : اى خواجه ، آيا حال من فرداى قيامت چگونه خواهد بود ؟ اگر اينچنين جماعتى از فقرا و مساكين كه در حقّ ايشان ظلم و ستم شده باشد دامن مرا بگيرند و از من پيش حقّ ، سبحانه و تعالى ، شكايت كنند ؛ و حال